نمایش پست تنها
قدیمی ۱۳۸۷/۰۶/۲۷, ۰۲:۱۵ بعد از ظهر   3 افزودن پست به برگزیده ها
mmj

mmj آواتار ها

تاريخ عضويت ۱۳۸۷/۵/۲۷
محل سکونت
مشخصات حضور [+]
تعداد مشارکت [+] 671
دريافت ازکتابخانه 0
کتابهای ارسالی 0
گالري تصاوير 0
تشکر از ديگران 152
تعداد تشکر 836 بار در438 پست

آخرین موضوعات  آخرين موضوعات  


پیش فرض نه طوطی نه زنبور : محمد علی ایازی

نه طوطی نه زنبور

مقدمه
گفتمان وحی نبوی ، دراین دوره اخیر به فضای بحث های کلامی رونقی شگرف بخشید و به مطالعات اسلامی رنگ و جلوه دیگری داد . مجموعه مباحثی که تاکنون در نظریه جناب آقای سروش مطرح شده ، با آنچه پیش از ایشان مطرح گردیده ، گویای این حقیقت است . از قرن سوم تا این دوره که برخی از معتزله و باطنیه به بشری بودن الفاظ وحی تأکید کرده ، شاید مجموع ادعا ها و مطالبی که در اثبات ونقد این نظریه به نگارش درامده ، به چند صفحه نرسد ، در حالی که تاکنون تنها در طرح و نقد این نظریه به بیش از سیصد صفحه بزرگ نشر یافته و مهم آنکه این پژوه ها بادیدگاه های مختلف انجام شده و این فضا مجال فراوانی رابرای بحث ها و رونق اندیشه های بنیادین و تکاپو فراهم ساخته اس و روی آوری دوباره به علم کلام را پس از دوره ای که از عصر طلایی علم کلام رو به خاموشی نهاده بود نوید میدهد.
آنچه مایه مسرت مضاعف است ، فعال شدن همه جانبه حوزه علمیه قم و مشارکت در این بحث جنجالی و بهره گیری از این فرصت برای پاسخ به شبهات و اشکالات است که در مجموع میتوان رویکرد و گفتمان آن را علمی ، منطقی ، معقول و در مقایسه با بحث های گذشته ، از سطح متکامل تری ارزیابی کرد ، هر چند انتظار میرود خویشتن داری در برابر نظریه مخالف و پیروی از جدال احسن و برگزیدن زبان پاک به دور از تکفیر و تفسیق بیشتز شود . و برای رونق دین و علم ضروری تر به نظر می رسد. اگر کسانی این روزها به راهی دیگر رفته ، و در برابر نقد عالمانه از روشهای دیگری استفاده کرده ، از دورن حوزه ها مورد نقد جدی قرار گرفته است .
به هرحال این سخن کامل منطقی خواهد بود که جز در فضای آزاد و تحقیق گستر این اهداف پیش نمی رود و این بحث ها اندک مناسبتی با ارعاب و تکفیر ندارد و اگر علمان دین میخواهند قدم یا پیش قدم درین راه باشند ، باید در مواجهات و مخاطبات شان علمی تر و منطقی تر قلم بزنند. شاید امروز شرایط بهتری برای مقایسه میان کسانی که با منطقی عالمانه به نقد این مباحث می پردازند و آنهایی که فکر می کنند، همچنان دوره های گذشته است که باید با این روش به هدایت عوام و مریدان خود بپردازند، فراهم شده است، شرایطی که خواه و ناخواه به اصلح ادبیات دینی منجر خواهد شد. قرآن کریم در پانزده قرن پیش، راه دعوت به دین و معنویت و راهنمایی به پروردگار را به روشنی تعیین کرده است
« در این راهنمایی تنها راه برای دعوت به پروردگار بهره گیری از حکمت و موعظه حسنه و در نهایت جدال احسن معرفی شده است. بدون شک در چنین شرایطی است که می توان دیدگاه ها راشناخت و مقایسه و زمینه رونق دانش مسلمین و تعالی منطق دینی را فراهم کرد» نحل 125
« به کسی که نزد شما اظهار اسلام می کند مگویید تومؤمن نیستی. یعنی کسی را بی جهت تکفیر نکنید.» نساء 94
اکنون ، به سراغ یکایک مباحثی می رویم که جناب آقای دکتر سروش در نامه دوم خود خطاب به آیت ا جعفر سبحانی نوشته و از نظر اینجانب جای تأمل و وارسی دارد.آنچه در این مقاله دنبال می شود، دنبال کردن گفتمان حقیقت وحی نبوی و فرآیند آن با روشهای تطبیقی بیشتر با استناد به خود این کتاب و برای روشن شدن حقیقت و فراهم کردن فضا برای مقایسه دیدگاه ها با یکدیگراست. از آغاز که ایشان این گونه بحث ها را درکتاب قبض و بسط شریعت و بسط تجربه نبوی، دنبال می کردند، دو دغدغه همواره آشکار بود: ایشان به دنبال تفسیری از شریعت بودند که پایبندی به دین معقول را در دوره معاصر فراهم سازد. و بتواند
پاسخگوی تحولت زمانه باشدو از سوی دیگر تعارض های احتمالی میان علم و دین را با روشی مخصوص به خود حل کنند.
تفاوتی که میان راه ایشان با متفکرانی چون محمد ارکون و نصر حامد ابو زید و حسن حنفی وجود دارد، آنست که آنان از مباحث فلسفی و عرفانی نحله هایی همچون ابن عربی و صدر الدین شیرازی استفاده نکرده و تحلیل ها و توصیف هایشان بیشتر متکیبه مباحث فلسفه زبانی و هرمنوتیک دوره معاصر است. به همین دلیل ایشان در پی بهره گیری از گفتارهای فلسفی و عرفانی از وحی افزون برآن مباحث هستند که ضمن
آنکه مستند به مباحث فلسفی و عرفانی حکمت متعالیه می گردد، به روش تحلیلی و توصیفی ناظربه تعیین قلمرو دین در محدوده رابطه انسان با خدا است. نقطه عزیمت اینجانب در این نوشتارارائه توصیفی فلسفی و عرفانی از وحی و عقلانیکردن فرآیند وحی نیست؛ بلکه بیشترناظر به توصیفی درون متنیو نقد نتیجه گیریها از نظریه است. به طور مشخص برای بررسی این نظریه، در دو مقوله کاوش می شود، هرچند در لبلی بحث نکاتی از مطالب دیگرایشان نیز گفتگو خواهد شد. یکم: وحی نبوی، ادراک و دریافت از بال به پایین و با اسباب و عللی غیر مادی، گزینشی و غیر مترقبه و به جز راه های شناخته شده و وابسته به فکر و اندیشه و دانش های بیرونی است. این نظریه در جهت نفی خرد نیست، اما ملزمه ای هم میان خردپسندی
با توصیفی غیرمادی درآن نمی بیند؛ زیرا بشر همواره در زندگی خود شاهد تجربه های فراوان معنوی است که غیر مترقبه و غیر قابل تفسیر با حرکات عادی و طبیعی است و می تواند شاهد برآن حرکات خارق العاده ای باشدکه بعضا در دوره معاصر در یادگرفتن قرآن با همان الفاظ اتفاق افتاده، و می تواند فهمی از القای حروف و کلمات مانند معانی را نشان دهد.
دوم: وحی نبوی در اتصال و ارتباط با مل اعلی و ادراک علوم، فرقی میان علوم و معارف آن جهانی و این جهانی نمی بیند؛ زیرا مسائلی مانند: صفات خداوند، حيات پس از مرگ و عالم غیب و مسائل اين جهان و جامعه انساني از نظر اخبار وحی تفاوتی ندارد ، پیامبر پیش از این، هیچکدام را نمی دانست و با ارتباط با وی دریافت :
وَلَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّت طَّآئِفَةٌ مُّنْهُمْ أَن يُضِلُّوكَ وَمَا يُضِلُّونَ إِلاُّ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَضُرُّونَكَ مِن شَيْءٍ وَأَنزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْتَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا 113
اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود طايفه اى از آنان تصميم داشتند تو را گمراه كنند اما جز خودشان را گمراه نمى كنند و هيچگونه زيانى به تو نمى رسانند و خداوند كتاب وحكمت بر تو نازل كرد و آنچه را نمى دانستى به تو آموخت و فضل خدا بر تو بزرگ بود.
((ممکن است کسی بگوید نقد درون متنی در پاسخ به اشکال های آقای سروش کارایی نداشته باشد، درصورتی که افزون براینکه ایشان بارها به همین متن استناد می کند ، برای کسی که حتی اعتقادی به این متن ندارد، باید نظریه او در توصیف و تحلیل متن، سازگار با کلیت خود همان متن باشد.))
جناب آقای سروش در آخرین نامه خود(/۲/۱۳۸۷/11
) با عنوان: «
طوطیوزنبور
» به نقد دیدگاه های مشهور پرداخته و به صراحت یاد کردند که تحلیل ایشان برای تمثیل
وحی نبوی، وحی بهزنبوراستاما مثال راهنمای من، مثال نحل قرآنی،یا نخل عرفانی است. بنا به تعلیم قرآن، ساختار بیولوژیک و کارخانه بیوشیمیکزنبورعین وحیی است که به او می شود و خانه
اش را پر از حلوا می کند» .
توضیحی که این جانب برای وحی نبوی دارم و در طی بحث های آینده خواهدآمد،آنست که حقیقت این وحی، دریافت و ادراکی استعلیی و معنوی است که از راه توصیف آثار و لوازم و گاهی عوارض و اوصاف و برخی از ویژگی های شناخته شده سلبی ممکن است، یعنی می توان گفت که دارای چه صفات وآثاری است و چه چیزهایی نیست؛ مثل¢ از مقوله وحی زنبوری وطوطیسدرة المنتهی و مکانیسم آن و کشف و شهود و تجربه باطنی با مشخصاتی که دارند، نیست، چون قرآن از وحیی سخن می گوید که با اوصاف آنها سازگاری ندارد.کلمه وحی در قرآن، مانند بسیاری از مفاهیم دیگر (مجئ، اتیان، صف، نظر، ادراک،
مکر، انتقام) یکسان استعمال نشده، هم ازمعنایی انسانی و محسوس و هم ازمعنایی مجرد و الهی برخورداراست.[1]
در قرآن کریم کلمه وحی 78 مرتبه به هردومعنا آمده، هرچند بیشتر به همان معنای ملکوتی و رسالی آن به کار رفته است.
در معنای وحی گفته شده، اشاره ای سریع و مخفی است، که پنهان و غیر مشهود است. به دلیل سرعت انتقال، ناشناختگی اسباب و نامرئی و غیر محسوس بودن مقدمات، اما مهمتر اینکه از ویژگی هایی برخوردار است که متفاوت از وحی ها در تجربه های حیوانی و بشری است.وحى رسالی در اصطلاح
قرآن،القاى كلام (با همان زبان واصطلح قرآنی) به صورت مخصوص و از راههاى معين بر پيامبران است. اين القا هر چند ادراکی سريع و بهصورت پيام است، اما از ديگردریافت های كلامى چون كشف و شهود و تجربه عرفانى و غیر کلمی متمايز است .
در حالی که وحی نبوی در استعلایی معنوی است، وحی زنبوری در مرتبه استنزالی حیوانی و غریزی است. از این رو نمی تواند مثالی مناسب ازسنخ وحی رسالی باشد،چون در وحی زنبوری با فرایندی طبیعی مادی شهدگل یا گیاهی تبدیل به عسل میشودکه در یک فرایند مادی غیر عقلنی بوجود آمده و متأثر از فضای بیرونی خود شده و ازمزه گلهای طبیعت برگرفته که همه وجودآن را هویت مادی وطبیعی تشکیل داده وقرآن از این حرکت غریزی مادیزنبوربه وحی، یاد کرده است.(نحل/68 )
مقدمات وحی نبوی با فرآیندی سیر وسلوکی ودر شرایطی کامل¢ غیرناسوتی پدید آمده،از نحل عالم قدس برمی گیرد،نهنحل طبیعت. ادراک باطنی و دریافت و فهم خاصی است که متفاوت ازآن اشاره های غریزی و طبیعی، بر پیامبران القا می گردد. شعور ویژه و ادراک مخصوص که بوسیله آن درک واقعیات از مرتبه بال فرودآمده است. ازاین رو اگر محصول نحل قدسی عالم بالاست، چه فرو کاستنی به محصولی ناسوتی
دارد. شواهد بر متمایز بودن این وحی از همه وحی های غیر نبوی و غیر رسالی که درقرآن توصیف شده، به شرح زیر است :
1- مهمترين ويژگى وحى نبوی، آنست که تنها ازافق اعلی دریافت می گردد، توسط سروشی نیرومند تعلیم می یابد:
إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى * عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى* ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى*وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَى (نجم4-7)
إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ (تكوير19)
سخن فرشته بزرگوار، مطاع، امین، نیرومند است :
2- متفاوت از نزول های دیگرهمچون نزول باران و لباس وحدید است. از سنخ نزولسکینه(توبه/26)، روح(قدر /4)وملائکه (بقره/124، انعام/111، حجر/8، فصلت/30است)که از امورمعنوی، غیبی و غیر مادی است.[2]
3- خودآگاهى وحى شونده به حقانيت و صحت قطعى آن و صیانت از خطا و اشتباه ا ست. به ا ين مع نا كه مى توا ند هو یت آن را دریا بد. به خو بى درک ک ند كه خاطره شيطانى نيست. آنچه به دست آورده، مبهم و غيرمفهوم نمى باشد و به هيچ وجه خطاو باطل در آن راه ندارد .
حتى آنچه او عرضه كرده، از چيزهايى است كه ترديدناپذير و به تعبير خود قرآن «لاریب فیه » (شکی درآن نیست) است .
نبی در تلقی وحی دریافتی فراگیر دارد، هرگز تردید نمی کند، دچار اشتباه نمی شود. از پیش خود نمی تواند سخن بگوید:
أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِن تِلْقَاء نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ يونس 15
مهم ترین ویژگی وحی، خودآگاهی وحی شونده به حقانیت و صحت قطعی آن است. مانند الهامات نیست که دچار تردید شود.[3]
4- افزون براینکه پیش از آن چیزی نمی دانس ته، آن چه می آورد، گاه خبرهای عادی نیست، بلکه غیبی از گذشته و حال وآینده است :
ذَلِكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ .یوسف 102

5- با قید سمع و شنیدن کلمات،نهتنهامعانی، آمده استوانااخترتک فاستمع لمایوحی(طه/13)
باتعبیرهای: تلوت و قرائت و تکان دادن زبان بکار می برد، که تنها با لفظ سازگار است ونهبا معنای تنها.(کهف/27، طه/114؛ 6)

6- به امر ویژه خداوند است، چون با تأکید ویژه می گوید: به درستی به فرمان خدا قرآن را برقلبت نازل کرد:
قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ بقره, 97

وحی را اولیا می گیرد نه کسی دیگرو ولیت و ولیا بودن، قید وشرط نزول و تولی صالحان است :

اِنَّ وَلِيِّـيَ اللّهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتَابَ وَهُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ . اعراف 196

درست است که بشر است ولی کیف بشر، چون به او وحی رسالی می شود :

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّأَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ ِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا . کهف 110
یا با حصر وقصر کلمه ا را برنزول کتاب می آورد:
اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابًا مُّتَشَابِهًا مَّثَانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ ذَلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاء وَمَن يُضْلِلْ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ. زمر 23

7- گزینشی و غیر مترقبه و به جز راه های شناخته شده و وابسته به فکر و اندیشه ودانش های بیرونی است. به همبن دلیل، تکلم الهی شامل همه موجودات نمی گردد، تا همه انسانها بتوانند به این مرتبه برسند و چنین فرایندی را طی کنند.
گزینشی سخت همراه با امتحانکه در میان آن همه انسان ها، تنها انسانی خاص برگزیده(مصطفا، مجتباء) می شود:
قَالَ يَا مُوسَى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسَالاَتِي وَبِكَلاَمِي فَخُذْ مَا آتَيْتُكَ وَكُن مِّنَ الشَّاكِرِينَ .اعراف 144
اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا وَمِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ. حج 75
مَّا كَانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى مَآ أَنتُمْعَلَيْهِ حَتَّىَ يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلَكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِي مِن رُّسُلِهِ مَن يَشَاء فَآمِنُواْ بِاللّهِوَرُسُلِهِ وَإِن تُؤْمِنُواْ وَتَتَّقُواْ فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ . آل عمران 179

از این رو، وحی بر پیامبر وحی رسالی است که در هرجا وهر شخصتحقق نمی پذیرد.

8- این وحی با همین الفاظ نازل شده و بیرون از شخصیت پیامبر و مستقل از او، ودرباره پیامبر خاتم به زبان عربی است :
بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ .شعرا 195
إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ عْقِلُونَ . یوسف 2
این سخن به صراحت این نظریه را که پیامبرخود این الفاظ را گزینش كرده، رد می کند، چون نزول و فروفرستادن با وصف زبان عربی یادشده است

وَكَذَلِكَ أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا وَصَرَّفْنَافِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْرًا 113طه
كِتَابٌ فُصِّلَتْ آيَاتُهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لِّقَوْمٍ َعْلَمُونَ 3 فصلت
وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قُرْآنًا عَرَبِيًّالِّتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا وَتُنذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لَا رَيْبَ فِيهِ فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَفَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ 7 شوري
إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصًا لَّهُ الدِّينَ 2 زمر
إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ 3
از این رو اینکه گفته اند :
« آیازنبورعسل که از گلها و گیاهان محیط خود تغذیه می کند و بر آن ها صورت عسل می پوشاند گویاترین تصویر از پیامبران است که از مواد و مصالح محدود زمان ومکان خود بهره می برند و آنها را در تجربه وحیانی خویش به خدمت می گیرند و خاک را زر می کنند؟».
باید گفت، برای تمثیل وحی نبوی بهزنبورعسل که از گلها و گیاهان محیط خود تغذیه می کند، و فهم بخشیازسیر و روند اسباب وحی خوب است، اما گویاترین تصویر از وحی پیامبرانه نیست. زیرا همانطور که پیش از این هم اشاره شد، وحی نبوی از جنس وحی طبیعی حیوانی زنبورنیست. اگر سطح وحی نبوی را از سطح وحیزنبورعسل بال ببرید که رنگ و بوی مادی و تأثر بیرونی نداشته باشد، در آن صورت می توان نفس فرآیند و سیر اسباب داشتن آن را پذیرفت. و حی نبوی محصولش سخن گفتنطوطیوار هم نیست که با آموزهایی که به او داده شده، کلماتی را به تقلید ادا می کند و خود نمی داند چه می گوید و تنها واسطه
ای محض برای انتقال می باشد. واژه ها را به او یاد می دهند و کلمات را بردهان وی می گذارند، اما در وحی نبوی این سیر به عالم بال، افق اعلی(تا قاب وقوسین)موجب القا و دریافت این علوم خود آگاهانه شده است. از سوی دیگر، وحی نبوی از سطح الهامات و به ذهن افتادنی ها و تجربه های باطنی عارفان با روشهای شناخته شده سیر و سلوک نیست که برای انسانهایی این تجربه گاه اتفاق می افتد و در مرتبه ای عادی تر از آن را قرآن در باره مادر موسی و مریم یاد می کند، زیرا آنچه خداوند به مادر موسی برای نگهداری وی القا کرد

وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَاخِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ قصص7
یا ملئکه با مریم سخن می گو یند :

إِذْ قَالَتِ الْمَلآئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهًا فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ ال عمران 45

از سنخ وحی به پیامبران نیست. البته همه این موارد می تواند با مکانیسمی سریع و بدون لفظ در قالب معرفت به موضوع اتفاق بیافتد. و انسانها در دریافت باطنی خود موارد بسیاری را تجربه کنند.
بنابراین چنین وحیی (نبوی) به صورت غریزی نیست. ناآگاهانه و غیر اختیاری نیست.عادی و با اسباب مادی متعارف به دست نیامده، هرچند که دارای اسباب و علل و بسا درآینده بهترقابل تفسیرباشد. خارق العاده و غیرمنتظره است. مانند معجزات پیامبران که براساس اسبابی گزینشی و غیرمترقبه و از راه هایی جز آنچه مردم می شناسند، فراهم شده است. در معجزه موسی، اسباب طبیعی مادی نیست که در فرایندی طولانی عصایی تبدیل به اژدها شود، در معجزه عیسی افلیجی بپاخیزد. در معجزه صالح ناقه ای شهری را شیر دهد. در تمام اینها با سرعتی یکباره و راهی به جز راه های متعارف طبیعی، عصای موسی به اژدهایی تبدیل می گردد، یا بیماری بدون معالجه بپا می ایستاد و یا تخت بلقیس از یمن به مرکز فرمانروایی سلیمان آورده می شود.
به همبن دلیل، تکلم الهی با این بندگان رحمت واسعه الهی نیست که شامل همه موجودات می گردد، و همه انسانها بتوانند به این مرتبه برسند و چنین فرایندی را طی کنند.
راه وحی یک راه فکری اکتسابی نیست، تا کمالت و دریافت های خود را از جهان خارج و با تعلیم و تعلم بگیرد. به خوبی می تواند دریابد که خطورشیطانی نیست.
همچنین وابسته به اطلعات ومعلومات و باورهای محیط خود نمی باشد. زیرا بسیاری از چیزهایی که حتی از آن خبر می دهد، پیش از وحی نمی دانسته و قرآن به صراحت یاد می کند که تو نبودی و نمی دانستی و نیاموخته بودی. (آل عمران/44؛ هود/49؛ یوسف/102؛ قصص/44 و45و 46؛ عنکبوت/48)
وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِي بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ 52 شوري
«همانگونه كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم بر تو نيز روحى را به فرمان خود وحى كرديم ، تو پيش از اين نمى دانستى كتاب و ايمان چيست (و از محتواى قرآن آگاه نبودى ) ولى ما آنرا نورى قرار داديم كه بوسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مى كنيم ، و تو مسلما به سوى راه مستقيم هدايت مى كنى .»
گاه برخلف معلومات عصر و تلقی زمانه و مخالف با فرهنگ و عادات رایج محیط خود می باشد . بنابراین اینکه ایشان گفته اند :
نظریه ای که در پی گشودن و زدودن مشکلت "کلام باری" است و شیوه یی خردپسند و دفاع پذیر را برای سخن گفتن خداوند بدست می دهد، و سهم ناسوتی و بشری شخصیت محمد(ص) را (که این همه مورد تاکید قرآن و مورد غفلت ناقدان است)
در فرایند وحینهکم ونهبیش معین و مبين می کند و خیل عظیمی از عارفان و فیلسوفان مسلمان را در پشت و پشتوانه خود دارد، در شگفتم که چرا چنین به سهو یا به عمد، "نفی کلام باری" انگاشته می شود .گفته می شود، ممکن است این نظریه در پی گشودن مشکلاتی باشد، اما فروکاستن کلام باری وبی هویت کردن کلام الهی از غیر الهی است. به عبارت دیگر، نقد این نظریه از نظر اینجانب در این نیست که در پی گشودن "کلام باری" می باشد و از شیوه یی خردپسند و دفاع پذیر برای سخن گفتن خداوند استفاده می کند ،
بلکه در این است که دیگر فرقی میان کلام بشر با غیر بشرکه این همه قرآن اصرار بر تمایز آن دارد نخواهد بود، وانگهی به خطاپذیری این دریافت ها و پاره پاره کردن جنبه های معنایی آن (تفاوت معارف الهی و احکام اجتماعی) و برعکس مخالف با خیل عظیم عارفان و فیلسوفان مسلمان می شود.
بیان امور ناسوتی و بشری شخصیت محمد(ص) که به تذکرات و هشدارها و یادآوری ندانستنی های پیامبر پیش از وحی در قرآن محدود می شود، برای توجه به جایگاه وحی و مصون سازی پیامبر و جدا کردن مرز وحی از شخصیت پیامبراست و اتفاقا دلیل بر این است که با همه اینها او هویت مستقلی ازاین دریافت ها داشته و فرایند وحی بر او اثر گذاشته؛ ولی متأثر از امور بیرونی نبوده است. در آن صورت که پیامبر و از زبان وحی سخن می گوید، تجلی حق و کلم فیض اقدس و شنونده اسما وصفات الهی است و در این تجلی است که متکلم ذات مقدس حق واحدی است و ناسوتی بودن شخصیت پیامبر به این معنا نیست که اسباب تأثر و محدودیت و اشتباه و برگرفته گی از فرهنگ قوم را فراهم می ساخته است. یا کلم او را خطاپذیر و زبان این کتاب را به انتخاب پیامبر و معلومات داده شده آن را، عصری کرده است. چون همان گونه که اشاره رفت:
اولا حقیقت وحی نبوی، کشف متمایزمحمدی است و در طريقه كشف، نوعي از خود بي خود شدن و فناي از خود و انديشه و تعلقات بیرونی است. او يافته هاي خود را به مبدأ غيبي كه حق تعالي يا امر پنهاني ديگري است، مستند ميسازد.
حقيقت كشف شده، بدون عصاي فكر و انديشه، بدون آنکه در اختیاراو باشد، تنزيل و انزال و از بال به پايين فرو فرستاده مي شود .
ثانیا : هر آن چه بر پيا مبر(ص ) القاء گردد، القای آن همان ، و فهم و درك آن هم همان ; هر دو عين يكديگرند و يك حقيقت هستند ،به دین روی اهل معرفت گفته اند، تکلم حق تعالی عبارت است از تجلی حق که این تجلی، حاصل تعلق یافتن اراده و قدرت او بر ایجاد و اظهار آنچه در غیب است، می باشد.[4]
ثالثا: معلوم نیست اگر خداوند می خواست بگوید: آی مردم بدانید که تمام هویت این کتاب را الهی و قدسی بودن آن تشکیل می دهد، واین الفاظ وحی است و متأثر از امور بیرونی نبوده است. و حی پیامبر ادراکی پایین دستی نیست، بالدستی است و خود نقشی در بیان و انتخاب الفاظ و احکام آن ندارد، بایدچگونه بیان می کرد و شاهد می آوردو با چه تعبیری رسا تر از این عبارات نشان می داد.آیا قرآن برای رفع چنین توهمی آیات سوره نجم و6 فرقان و شعراء و قیامت را بیان نکرده است و بر این محورتاکید ندارد که قرآن بر قلب پیامبر نازل شده است، و جبرئیل آورنده آنها و "کلام ا"و از بالا به پایین فرودآمده است ؟ و شاهد نمود این وصف را بکارگیری های غیاب به التفات به نقل ازخداوند آورده است؟ وآیات مذکور شاهد دیگری است بر این نیست که پیامبردرآغاز وحی وآغاز مراحل نزول قرآن نگرانی فراموشی و از دست رفتن همین الفاظ را داشته است، و خداوند هم رفع نگرانی می کند -که ضمن تضمین صيانت قرآن از نسیان - تأکیدی برای حفظ شدن ومرحله به مرحله بودن نزول و تثبیت وحیانسانی الهی می باشد.
و از شواهدی به دست می آید که آیات:
اول در واکنش به نگرانی آن حضرت برای فراموشی این آیات نازل شده و بعدا آیه:
مریمآمده وبعدآیات:
و لتحرک به لسانک به ( قيامه/ 19) و آیات :
فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ يِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا 114 طه
فرودآمده و همه سخن در این کلمات، تأکید بربیرونی بودن این دریافت ها و زبانی و نازله عربی بودن آن است. همچنین در مرحله آخر برای مهر تأیید زدن آن یافته ها آمده است:
وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلًا 32 فرقان

همچنین ازاین شواهد که تمام هویت این کتاب را الهی و قدسی بودن آن تشکیل می دهد، این است که گاه در نزول وحی تاخیری می افتاده و پیامبر به انتظار می نشسته ، و پیامبر از تعجیل در خواندن قرآن نهی می شده و حق تغییر دادن آیات را نداشته است. (یونس/15؛ اسراء/73 )
رابعا: بازاز این شواهد برمی آید که میان وحی قرآنی و آنچه پیامبراز آنها برای بیان و تفسیر و حکم استفاده فرموده و در اصطلاح کلمات نبوی بوده، فرق گذاشته است :
إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللّهُ وَلاَ تَكُن لِّلْخَآئِنِينَ خَصِيمًا 105 نسا

زیرا میان نزول این کتاب با داوری و حکم کردن با آنچه خدا به او آموخته، فرق گذاشته است. این روند وسیر و تحلیل نشان می دهد که وحی نبوی ازسنخ وحی غریزی و مادی و حیوانی و پایین دستی و متأثر از امور زمینی و بشری نیست. و خارق العاده و غیر مترقبه ومعصومانه است.
همه این تأکیدات و گفته های رنگارنگ برای پر رنگ کردن وجه ملکوتی وحی نبوی و اثبات این معنا است که محور این وحی خدا و از بال به پایین است و سهم ناسوتی پیامبر تأثیری در حقیقت و جایگاه و مرتبت و هویت و گوهرآن در همه زمینه ها ندارد.
اما اینکه گفته اند :
اینکه قرآن بر قلب پیامبر نازل شده است، و اینکه جبرئیل آورنده آنهاست و اینکه "کلام ا" است، و اینکه ... چه ناسازگاری دارد با اینکه همه قرآن محصول کشف و تجربه انسانی مبعوث و موید و فوق العاده است، که کلامش مقبول خداوند و کشفش محصول لحظاتی ناب و نادر از تجربه ای متعالی و روحانی است؟
ناسازگاری آن از این جهت نیست که محصول کشف ویژه و تجربه انسانی مبعوث و موید و فوق العاده است ، بلکه به این خاطر است که این نظریه تعارض صدر وذیل دارد. چون اگر آورنده آن جبرائیل است و کلام ا است؛ و این جبرائیل از نظر قرآن هویت مستقلی از پیامبر دارد(وبا اگر ومگر های شما سازگاری ندارد) و در اختیار او نبوده که چه وقتی وحی می شود و چه چیزی آورده می شود، از احوالت و رفتارهای او سخن می گوید، دیگراثر گذاری او براین وحی و راه یافتن خطا و محدودیت انگاشتن معارف و محصول تجربه دانستن آن معنا ندارد.
نکته دیگر، این نظریه در پی محدود کردن پیام این کلم و به احکام شریعت قرآن وصف تاریخی و تراثی دادن است، دیگر نمی تواند با کلم باری از آن جهت که برای هدایت جهانیان نازل شده، سازگار شود که هم پیامبرش خاتم است و هم کتابش.
این نکته برای فهم فرایند وحی زنبوری خوب است، اما برای وحی نبوی که قرآن توصیف می کند و خارق العاده بودن و معجزه و قدسی بودن آن، از آن آیات به دست می آید، و با خطا و تأثراز فرهنگ زمانه و وصف بشری داشتن، سازگاری ندارد.
گفته اند ): نمی دانم ناقدان در باب پدیده هایی چون مرگ و باران چه تحلیلی دارند. بارها در قرآن آمده است که خداوند خود جانها را می ستاند:
ا یتوفی النفس حین موتها -زمر42:)، یا فرشته مرگ، قبض ارواح می کند: (
قل یتوفاکم ملک الموت الذی وکل بکم -سجده:11 ) (یا فرشتگان جان مردم را می گیرند: (
توفته رسلنا انعام:61
)،با اینهمه، تحلیل طبیعی و مادی مرگ با جان ستانی خداوند و ملک الموت هیچ منافاتی
ندارد. مگر باران را هم خدا نمی فرستد و "انزال" نمی کند: (
و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا سوره نباء) و مگر بنا بر روایات با هر قطره باران فرشته یی نازل نمی شود. (والها بطین مع قطر المطر اذا نزل صحیفه سجادیه و تفسیر صافی)، حال آیا تبیین طبیعی نزول باران مگر دست خداوند را می بندد؟ و او را از صحنه طبیعت بیرون می کند؟ و اسناد باریدن باران به خداوند را بی معنا می سازد؟)
پاسخ
البته تحلیل طبیعی و مادی مرگ با جان ستانی خداوند و ملک الموت با تحلیل فیلسوفان مسلمانان، هیچ منافاتی ندارد. اما سخن این است که آیا همه حیات و مرگ هایی که در قرآن به خدا نسبت داده شده، روند یکسانی داشته و همه آنها دارای تفسیر های واحدی برای فرایند حیات و مرگ دارند. آیا همه نزول ها درقرآن ازیک سنخ است. آیا همان گونه که به همه انسانها حیات داده، با همان فرآیند به عیسی حیات داده است، تا تفسیر واحدی براین حیات حاکم شود، یا حیات او متفاوت و دارای اسباب و علل دیگری است، و تفسیر متفاوتی دارد. از راه ارسال روح است، آنگونه که وحی از راه ارسال روح است:
فارسلنا الیها روحا فتمثل لها بشرا سویا (مریم/17 ( که شما نزول و وحی و کلام را در همه اینها یک ستخ می گیرید .
نکته دیگربا این تحلیل نمی توانید به طبیعی و مادی بودن وحی نبوی برسید. زیرا فرآیند وحی نبوی هم با فرایند نزول آب و ستاندن جان و وحیزنبوریکسان نیست.
حداکثرمی توانید اثبات کنید که وحی نبوی دارای اسباب و عللی دارد، هرچند ناشناخته وغیر مترقبه.
فرآیندی که در نزول باران و نزول لباس :
يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسًا يُوَارِي سَوْءَاتِكُمْ وَرِيشًا وَلِبَاسُ التَّقْوَىَ ذَلِكَ خَيْرٌ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ 26 اعراف
به صورت طبیعی آمده، با نزول کتاب متفاوت است. چون آنچه درنزول این گونه از امور آمده، با نزول روح و سکینه الهی به مؤمنان آمده، متفاوت است . به عنوان نمونه در این آیه :
ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَعذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ 26 توبه
فرودآمدن روح یا نزول قرآن در آمده، با نزول آهن و لباس ، یکی نیست.
نمی توان جنس و حقیقت نزول قرآن با نزول وحی (غیرنبوی) را در تمام سطوح مادی یکسان دانست، و دارای یک تفسیرنیست. تفاوتی که میان نزول باران و نزول وحی وجود دارد، با اینکه نزول آب و باران و لباس و حدید و قرآن براساس: ابی ا ان یجری المور باسبابها، دارای علل و اسباب است، اما یکی اسباب مادی طبیعی دارد و نزول وحی _ هرچند دارای اسباب آنها بسا با امورعللی ناشناخته تحقق می گیرد _امااز امور عادی و طبیعی زیرین تغذیه نمی کندوسیرتحقق آن بعد استعلایی دارد ، چنانکه در معجزات گفتیم که خارق العاده هستند، اما دارای سبب هم هستند.
گفته اند : ( گاه با خود می اندیشم گویی ما به روزگاری بازگشته ایم که پاره ایی از متدینان، سخن گفتن از نقش باد و دریا و آفتاب را در پیدایش باران ناسازگار با مشیت الهی می دانستند و آنرا مستقیما وبلواسطه به خواست خداوند منتسب می کردند.اینک هم با همان منطق، نزول باران وحی را بی ارتباط با علل طبیعی (نفس پیامبر،جامعه و زمانه او، دانش او، زبان او ...) می انگارند، و نقش آنها را منافی نقش خداوند می شمارند و به آیات مکرر و مبارک قرآن استناد می کنند که "انا انزلناه ... " و نمی اندیشند که این انزال و ارسال در مورد باد و باران هم در قرآن به کار رفته و در جهانی که از "الوهیت" آکنده است، و دست خدا همه جا در کار است (و این عین کشف محمدی است)، معنایی کامل روشن و هضم پذیر دارد.)
پاسخ :
همانطورکه گفته شد،نزول وحی بی ارتباط با علل طبیعی (نفس پیامبر، جامعه و زمانه ، دانش ، زبان ،نیازهای) عصرخود نیست، اما مانند نزول باران طبیعی نیست.
علل طبیعی مربوط به علل معده است. میان نزول باران ونزول وحی، تفاوت میان فعل و انفعالات طبیعی جهان با حرکات خارق العاده خداوند در دعا،کرامات و معجزات است که هردو در تحت مشیت خداوند وهردو اسباب وعللی دارند، اما این کجا و آن کجا. معجزات پیامبران هم متناسب با عصر پیامبرانتخاب می شود، ، اما متأثر از زمانخود نیست، وگرنه باید پیام هایش محدود به آن فرهنگ و جغرافیا باشد، درصورتی که حتی آنهایی که صبغه تاریخی دارد، بازگوهری جاودانه و راهگشایی فرا عصری دارد. واز سویی اگر محدود به معارف آن عصر است، باید برای زمانهای دیگر طراوت نداشته باشد؛ در حالی که خود بارها پذیرفته اید که چنین نیست و قرآن برای طبقات واقشارگوناگون این جاذبه و مطرایی را دارد.
علامه طباطبایی در تحلیل این ویژگی وحی می گوید:«نبوت پدیده و حادثه ای غیرعادی و سبب آن خارج از روال طبیعی زندگی مادی و اجتماعی است. نبوت، حادثه فوق العاده ای نیست که تحت علل و معلولت مادی باشد. شعور وحی و رسیدن به مقام نبوت، اکتسابی و برگرفته از شرایط بیرونی فرهنگی نیست. زیرا راه وحی، یک راه اکتسابی بشر نیست تا کمالت و دریافت های خود را ازجهان خارج بگیرد و وابسته به اطلعات و معلومات و باورهای محیط خود باشد.» [6]
گفته اند :« شگفت این است که در مورد کلام باری، "نزول" را به معنایی مجازی می گیرند که غرض، فرود آمدن از مکانی زبرین به مکانی زیرین نیست (آن چنانکه در مورد باران صادق است)، بلکه فرود آمدن از مکانتی زبرین به مکانتی زیرین است.(یعنی از ملکوت به ملک، یا از حقیقه به رقیقه)، اما "کلم "را معنایی مجازی نمی کنند و آنرا به همان معنای الفاظ انسانی می گیرند. زهی ناسازگاری و بی روشی! این نیمه راهی و نیم کاری چرا؟ هم کلم و هم نزول را بمعنی مجازی بگیرید تا گره ها گشوده شود، یا هم کلم و هم نزول را بمعنی حقیقی بگیرید تا در وادی بی پایان دشواری ها سرگردان بمانید
اینکه کلام را که صفت فعل خدا است، مانند نزول، مجازی بدانیم و بگوییم مانند فرودآمدن و تکلم انسان نیست، که وقتی می خواهد با بشر سخن بگوید، خواه و ناخواه و در طی سلسله علل از این الفاظ برای القا و مفاهمه استفاده می کند، بازآن گره های معهود شما گشوده نمی شود. زیرا بسته به این است که ما ماهیت وحی را چه بدانیم،نهاینکه مجاز بدانیم یا حقیقت . اگر وحی رسانی یک راه اکتسابی عادی بشر نیست، تا کمالات و دریافت های خود را ازجهان خارج بگیردو از اطلاعات ومعلومات و باورهای محیط خود بهره ببرد، و از بال به پایین القا می گردد، که به اصطلح عرفا از ملکوت به ملک، یا از حقیقه به رقیقه درمی آید، البته مسانخ با علم و کلام بشری نیست؛ ولی بعد دیگرش تجلی حق وانعکاس آن به زبان خلق است. قهرا این مجازگرفتن کلم برای تفاوت گذاشتن حقیقت کلم الهی با کلم بشری است،نه تقسیم کلم الهی به دو بخش خطا پذیر و خطا ناپذیر. همچنین گزاف و بیهوده نبودن، به جز خطا رفتن است که می فرماید :
قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا 6فرقان
بگو این کتاب را کسی فرو فرستاده که از سرِ سموات وارض با خبر است. از این رو او آنچه می گوید برخلاف علم نیست. و از سویی بی ارتباط با نیازهای مخاطبانش در طول و عرض رسالتش (که رحمة للعالمین است)هم نیست، لذا به این معنا هم نیست که برخلف علم الهی بر س´ر سموات وارض در القای وحی گفته باشد و مطالبی بر خلاف قوانینی که خود آن را پدید آورده، فرودآورده باشد.
پس اینکه گفته اند « از پیامبری بگذریم. این داوری در حق کشفهای علمی و فلسفی و ریاضی هم صادق نیست. اگر نظریه جاذبه، کشف بشری نیوتون است، لازمه اش این نیست که وی نکوشد و به انتظار کشف ننشیند، یا آن نظریه را هر گونه که دل خواه اوست صورت بندی کند، یا بنام کشف هر چه دلش خواست بگوید و به مردم بفروشد »
بازسخن درباره کوشش و دلبخواهی بودن کشف نبوی نیست. چون سخن در باره به خطا رفتن و بیهوده گی در معنا و برخلاف حقیقت گفتن است. اینکه قرآن در جایی می گوید،
ل يßأ®ت´يه ال®باط´ل¶ م´ن® بßي®ن´ يßدßي®ه
، باطل به این کتاب راه نمی یابد، شامل هرگونه باطلی می شود، چه دلبخواهی باشدو یا خلف واقع باشد. در امورغیبی باشد ویا درامور اجتماعی و احکام که از راه وحی به دست آمده و در قرآن به او القا شده است، چون از سوی خدای حکیم و حمید آمده است .
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمَّا جَاءهُمْ وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ 41 فصلت
لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ 42فصلت

از این رو اینکه گفته اند:« قل های قرآن هم قصه روشنی دارد. این از فنون سخنگفتن است که گوینده گاه به خود خطاب می کند، در حالیکه مخاطب او بواقعدیگرانند»
چگونه این همه «قل» ها در قرآن و تغییر زبانی از غیاب به التفات، تاویل به تفنن می شود؟ چگونه با چنین تاویلی قصه روشن داشته باشد، لازمه چنین توجیهی به شکل گسترده (332قل) باید همه این آیات را تأویل ببرید. اگر چنین تفننی است [7]
آن همه هشدار، نقل قولها، امر ونهی هایی که به پیامبرمی شود، یسئلونک، یستفتونک، مجادله هایی که خبر می دهد، گفتگوهایی که با همسران خود می کند، هشدارهایی که به همسرانش می دهد و صدها آیه ای که قرآن خطاب به پیامبر می کندو هویت مستقلی را نشان می دهد، هم باز باید تفنن بگیرید!!. چه بگوییم آیا قرآن از باب تفنن مطالبی را در باره پیامبر می گوید :
وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِي بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ 52 شوري
و یا نقل قول می کند وآنگاه که می خواهد در خواست های مشرکین را در آوردن معجزات محسوس نفی کند، می گوید :
أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِّن نَّخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأَنْهَارَ خِلالَهَا تَفْجِيرًا * أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاء كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفًا أَوْ تَأْتِيَ بِاللّهِ وَالْمَلآئِكَةِ قَبِيلاً * أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِي السَّمَاء وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إَلاَّ بَشَرًا رَّسُولاً * اسری 91 الی 93

و یا گاه این گفتگوها جنبه ستایش دارد: ( لقد کان لکم فی رسول ا اسوةحسنه " ( احزاب:۲۱
یا درمقام هشدار است :
وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلاً * إِذاً لَّأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا * اسري 74 الي 76
یا در مقام خبر دادن است که در رویایی را که بتو نمایاندیم(اسراء/60 ) ، چگونه می توان این همه تعریف ها و توبیخ ها و اخبارو امرونهی ها را به به حساب تفنن گذاشت ؟
در شعر مثنوی که یک مورد آن را مثال زده اید که قرینه داردو قابل قیاس با قرآن و موارد استعمال و سبک بیان آن نیست، اما درقرآن این همه قل ها قرینه ای و جایی برای این تأویل ها ندارد.
چگونه این همه توصیف چون شرح صدر(سور ه شرح/1) و دلسوزی فوق العاده (شعراء/3) ، و خلق عظیم (قلم/ 4 )و دیگر تعریف ها از پیامبرکه چنین و چنان
است، همه از زبان خودش آمده باشد؟ آیا همه تفنن است و او در باره خود حدیث نفس میکند؟ این کلام خدا است که می گوید :

الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَاِلَّا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّكَ وَاسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنشَأَكُم مِّنَ الْأَرْضِ وَإِذْأَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى 32 نجم
آیا همه اینها شگرد بازی کردن با مخاطبان است، درآن صورت فلسفه این همه تفنن و تفاوتی که با سایر کلم ها دارد، در چیست ؟
وچه ضرور تی برای بیان آن از سوی پیامبر به عنوان پیامبر است؟ در آن صورت آیا استناد و قداست و هدایتگری این کلمات را زیر سئوال نمی برد؟ چرا برای شعری که گفته اید و به قافیه آن مانده اید، این همه توجیه و تأویل ؟
آیا این همان تأویل های تکلف آورو غیرلزمی نیست که شما خود به دیگران هشدار داده اید:« ومی خواهید که دیگران از زحمت تکلفات و تأویلت نالزم و ناسالم رهایی بخشند» .
آیااین تئوری و نظریه، تحمیل این همه تکلف و تأویل بی مستند نیستند؟ این تأویلها به چه قیمتی انجام گیرد که هرگز با کلیت این کتاب سازگاری ندارد.
گفته اند: « خصلت دیالوگی قرآن به نیکی از این فنون بلغی پرده بر می دارد و درگیری ذهن و روان پیامبر با مردم و حوادث جامعه را بر مل می کند. چه آنجایی که "یسئلونک" می گوید و چه آنجا که نمی گوید. بطوریکه گویی قرآن گفتگوی مستمر و چند جانبه ای است با خدا و جهان انسانی و طبیعی و تاریخی که محمد (ص) در آن می زیست و پاسخی است به پرسش ها و چالش های زمانه. همین چالش ها و پرسش ها بود که روان او را بی تاب و چالک می کرد و آتش نیاز و تقاضا را در او دامن می زد و او را به آستانه کشف می رساند، تا پاسخ هایی را از "فرشته وحی" دریافت کند و بزبانی در خور مردم با آنان در میان نهد ».
از نظر ایشان، این درگیری ذهن و روان پیامبر(که درقرآن منعکس شده !!)، چه چیزی ازتفنن های زبانی ثابت می شود.
اگر پاسخی است به پرسش ها و چالش های زمانه،كسی منکر آن نیست، اما اگر به این معنا است که تفنن زبانی خود پیامبراست، به این معنا که او از زبان خود به نقل از دیگران سخن می گوید، که اول برخی از این مسائل درآن عصرچالش برانگیز نبوده است.
ثانیا، اشاره ای بوده کوتاه و دریایی از معانی که هرچه گذشته، روشن ترشده که خداوند چه می خواسته بگویدو آن وحی بسط یافته است.
ثالثا، پاسخ ها متناسب با درک عمیق آنان نبوده و شاید مسئله جدی آنها نبوده وخداوند به حکم حفظ تازگی فرض کردن قرآن برای نسل های دیگر، مطالبی را آورده است. مثل مطالبی ملکوتی که در آیات آخر سوره حشر و آغاز سوره حدید و اخلاص آمده، واقعا چه چالشی به این عمق در آن عصربوده که به این استعلاو پیچیده گی سخن گفته و از شرایط بیرونی خود بر گرفته است؟ تازه همه مخاطبان هم ژرفای آن را درک نمی کرده اند.
در حوزه علوم تجربی، باز درجای دیگری باید سخن گفت که برخی مطالب علمی که آمده، چه تناسبی با یافته های آنان داشته است. اینکه استقرار بر آسمان در حالی که دخان بوده :
ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء وَهِيَ دُخَانٌ .11 فصلت
چه پاسخی به پرسش ها و چالش های زمانه بوده است؟ کهنهبا پرسش ها ونهبا دانسته های آنان به خوبیقابل تفسیر نیست. دخان را دود بگیریم که وقتی چیزی نبوده، تا آتش باشد یا گاز. خود شما در جایی نوشته اید:
« ساکنان جزیره العربنهچالشی سنگین را تجربه می کردند، نهپرسشی روان سوز را ونهبه آستانه دریافت پاسخی می رسیدند ونهیقین و شجاعت نظری و عملی محمد (ص) »
درآن صورت این پرسش ها و پاسخ به آنها تعاملی است از سوی خدا بامردمان عصر نزول که به تمام متن وصف تاریخی نمیدهد و آنهایی که وصف تاریخی دارند، محدود به زمان خودش نمی شود.
و باز نوشته اید : « و نیز دیگر شگفت زده نمی شویم، اگر ببینیم قرآن به سوالتی پاسخ می دهد کهنهخود چندان مهم اند ونهبرای آدمیانی غیر از اعراب آن زمان، جاذبهدارند؛
چون سوال از اهله، و سوال از ذوالقرنین، و از قاعدگی زنان، و از جنگ در ماه های حرام ... که یا به پیشینه ذهنی و تاریخی جزیره نشینان بر می گردد یا به شیوه ویژه زندگی شان»
که همگی اینها نشان می دهد، بخشی از آنچه بیان شده، ناظر به شرایط مخاطبان و پاسخگویی به نیاز آنان بوده است؛ ولی در اصل و محورکلی پاسخ به نیازهای کلی معنوی بشریت در طول تاریخ در قلمرو مسئولیت پیامبران است، هر چندکه درلابلای آن نکاتی از مسائل علمی و به صورت غیر مستقیم استشعار و فهمیده شود [8]
گفته اند: « آنچه معجزه بود شخصیت او بود و کتاب، به تبع او، معجزه شد»
آنچه عیان است، ناهمتایی این کتاب است. از معجزه قرآن به معجزه شخصیت پیامبر می رسیم. امروز آنچه وجود دارد، واقعیت قرآن است که تمدنی بزرگ را ساخته و به دنبال خود جمعیت بسیاری را به خود مجذوب کرده است. آنچه در باره پیامبرمی دانیم، توصیفات شخصیت اودر این کتاب و تأثیری است که برجای گذاشته است. ما شخصیت پیامبر را از قرآن می شناسیم. این کتاب به ما نشان می دهد که پیامبر در چه مرتبه عقلی و دریا فت باط نی بوده ا ست. و ا ین در ست بر خلاف چیزی است که قرآن شخصیت عیسی را آیت و نشانه (معجزه) می داند و قرآن را ناهم تا. آیا واقعا چه تفاوتی میان عیسی و محمد (علیهماالسلام) است که قرآن خود عیسی را قول حق معرفی می کند[9] :
ذَلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ 34 مريم
وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَأُمَّهُ آيَةً وَآوَيْنَاهُمَااِلَى رَبْوَةٍ ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِينٍ 50 مومنون

، اما درباره پیا مبر، به جای خودش، کتابش را آیتحق معرفی می کند:
الَر كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ 1هود

و میگوید از سوی خدا آمده :

وَلَمَّا جَاءهُمْ كِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَكَانُواْ مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءهُم مَّا عَرَفُواْ كَفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّه عَلَى الْكَافِرِينَ89 بقره
آیا ذکر این مطلب ( تفاوتی که در توصیف عیسی بامحمدآمده)اتفاقی است، یا آگاهانه و حاکی ازحقیقت متفاوت است. به نظر می رسد، تحلیل شما ریشه در نگرش وحی عیسوی دارد(نه وحی محمدی)که اتکا به شخص داردو نه برکلم. وحی قرآنی یک حقیقت کلامی و محصول آن کلام ا، نام دارد و میان این دو توصیف تفاوت است.
گفته اند : « شایداگراین کتاب را، افلاطون مردی عرضه می کرد، معجزه نبود. از محمد امی، این خرق عادت احتمال نمی رفت »به نظر می رسد که این «شایدشما» درست نباشد.
اگر این کتاب را که خبر از عالم غیب می آورد و ازگذشته های دور و آینده وآخرت خبرمی دهد، با این ویژگی محتوایی ، افلاطون ، هم اگر می آورد، بازمعجزه بود، زیرا معلومات این کتاب به تعبیر شما محصول تجربه نبوی است. یعنی آسمانی و ملکوتی و غیر کسبی و تجربه ای وحیانی است.
از طرفی این کتاب صرف نظر از آورنده آن، تحدی به خودش و دلیل بر الهی بودن آن شده است. و هر آنچه در باره این شخصیت توصیف شده با خبر همین وحی گفتاری بوده است.:
قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا 88 اسري
در این کتاب معارفی دقیق و عمیق آمده که خودش صرف نظر ازشخصیت پیامبر، معجزه است. در وصف آن در روایات اهل بیت به: « بحر عمیق لیدرک قعره ، توصیف شده است. »
لیه به لیه بودن این کتاب و مطرا بودن، اعجاز نفسی این کتاب را نشان می دهد. امام صادق در عصر خود در پاسخ به اين پرسش كه چرا شعر و خطابه باچند بار خواندن ملالت آور مى شود، اما قرآن چنين نيست و همواره طراوت و شادابى به انسان دست مى دهد و وحى آسمانى، همواره تازه و مرا است؛ در باره این کتاب (صرفنظراز پیامبر) چنين پاسخ مى دهد.:
فßك¶ل طائفة تßتßلقاه غßضا جديدا و لن¦ ك¶ل امرىء ف´ى نßف®س ه مßتßى اßعاده وß فßك¦ر ف يه، تßلß قى م´ نه فى كلßَ´ مßَßرة علوما غßض ßه و ل يس هذا ك¶له ف´ى الش´ عر والخ¶طßب. [10]
همچنین اوصافی دیگرکه در باره این کتاب از پیامبر و اهل بیتش، همگی در باره خود کتاب- صرف نظر از آورنده آن -آمده است. گفته اند:
« بیهوده نبود که در معنای آیه : "فاتو بسوره من مثله )اگر شک دارید که این قرآن از خداست، سوره یی مثل آن بیاورید- سوره بقره) پاره ای از مفسران می گفتند معنای دیگرش این است که سوره یی از مثل کسی چون محمد بیاورید. (تفسیر صافی والمیزان و مفاتیح الغیب). و بیهوده نبود که بزرگانی از معتزله و تشیع بر آن بودند که مثل قرآن می توان آورد، اما خدا نمی گذارد». (قول به صرفه(.در باره کلمه «م´ن م´ثل´ه» (بقره/(23
)که علمه طباطبایی هردو احتمال را مطرح می کند و می گوید که بسا هم به «ممانزلنا» و هم به «عبدنا» بخورد، اتفاقا این تفسیر دایره تحدی را تنگ تر می کند، یعنی اگر راست می گویید سوره ای مانندهمچون پیامبری بیاورید، نه اینکه این کتاب صرف نظر از پیامبر قابل تحدی نیست.
اما درباره صرفه، تقریر های گوناگونی شده است، اما آنچه از نظ¦ام وسید مرتضی درالموضح و کتابهای دیگر نقل شده، و پایه این نظریه را تشکیل می دهد، به گونه ای دیگر تقریر شده است :
طبق این تقریرمنظور از صرفه، نگذاشتن برای آوردن به مثل نیست؛ بلکه ندادن علومي است که در معارضه و آوردن مانند قرآن لزم است. يعني خداوند به کساني که مي خواهند معارضه کنند، چنين علمي را نمي دهد و اگر استعداد و توانايي هم دارند، اين علم را در اختيار نمی گذارد [11]
نه اینکه می توانند بیاورند، ولیى خدا نمی گذارد. این تقریر بهترین آنها است، اما در سنت قرآن پژوهی، تقریرهای دیگری شده، که جای دفاع و تمسک کردن نیست. [12]
گفته اند: « بلی اگر به ظاهر روایات و آیات نظر کنیم، خداوند هم سخن می گوید: (کلاما موسی تکلیما)هم راه می رود: (و قدمنا الی ما عملوا من عملفرقان:23 ) ، هم عصبانی می شود: (فلما آسفوانا انتقمنا منهم-زخرف:55 ) ) ، هم بر تخت می نشیند:(الرحمن علی العرش استوی-طه: 5 )، هم دچار تردید می شود: (ما ترددت کترددی فیقبض روح عبدی المومن( ..ولی اگر بمعنا نظر کنیم، هیچیک از اینها در حق او صادق نیست، آنکه بحقیقت سخن می گوید محمد (ص) است که کلامش، از فرط قرب و انس، عین کلم خداوند است و اسناد تکلم به خداوند، همچون اسناد دیگر اوصافبشری به او، مجازی است نه حقیقی. و تشبیهی است نه تنزیهی» .
اولأ: بدون شکسخن گفتن خدا با بندگانش از راه وسائط است. از سوی دیگراگر قرار باشد که این موسی با خود سخن بگوید، و مکانیزم وحی جوشش درونی موسی باشد ، دیگر ذکر شجر در تکلم با موسی لغو و بی معنا است. و این گونه واسطه را ذکر کردن و سخن گفتن، توجیه های تأویلی برخلاف کتاب است. که بگوید
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِي مِن شَاطِئِ الْوَادِي الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ 30 قصص
چرا خداو ند با پیا مبران خودش گاه بطور مس تقیم و ازورای حجاب و یا توسط رسول سخن می گوید. آیا همه اینها تنوع زبانی است، یا خبر از تفاوت حقایق و درجات پیامبران و راه های رسیدن کلام و تجلی حق ا ست. درست است که سخن ناسوتی با الفاظ مادی و لفظ است . اما این سخن پیامبر هم که گاهی قرآن است و گاهی حدیث قدسی است و گاه حدیث نبوی، یکسان نیست که به او منسوب شود. این که گفته شودکلامش، از فرط قرب و انس، عین کلم خداونداست؛ تأویل و توجیه درجات و ابعاد وحی نیست.
ثانیا: هرچند اسناد افعال به خداوند، همچون رزق (شوري/ 19، نمل/ 64)، هدایت بقره/ 213،272 )، ضلالت بقره/فاطر/8 ) رمی ، قتال (انفال/17 ) مانند اوصاف بشری منتسب به او، مجازی و طولی است، و برای بیان این نکته است که گمان نشود انسان دارای اراده مطلق است، با این همه متفاوت از تکلم و وحی نبوی و ارسال پیامبران و معجزات است، و مجاز کردن تکلم و انداختن عصا، خطا گری و تأثیر از فرهنگ زمانه و وحی زنبوری را به اثبات نمی رساند. از سوی دیگر اینکه گفته اند : مدلی از وحی که پیامبر را ناقل و قابل محض می داند و نسبت خطیب و بلند گو را میان خدا و پیامبر برقرار می کند و موضوعیت و مدخلیت قلب و ضمیر پیامبر را در فرایند وحی به صفر می رساند. اول¢ هیج محدثی تا چه رسد به فیلسوفی، پیامبر را ناقل محض و بلند گو نمی داند، دست کم پیامبر را نخستین مفسرقرآن و بالاترین آن می داند، بلند گو وناقل محض که مفسر نمی تواند باشد، ثانیا: تا پیامبر آمادگی نداشته باشد، هیچکس نگفته وحی بر قلب او القا می شده است. قلب وضمیر پیامبر نقش مهم ظرفی دارد که بتواند صعود کند وگنجایش پذیرش وحی را داشته باشد. البته پیامبر هم قابل است و هم طالب. تا جوهر نداشته باشد، وحیی سرازیر نمی شود و تا طالب نباشد، جبرائیل را نمی خواهد و برای واسطه فیض شدن در خواست نمی کند.اینکه مرحوم امام خمینی، در جایی گفته اند که پیامبر جبرائیل را نازل می کرد، ناظر به طالب بودن پیامبر است. یعنی او با ادبیات وحی، طلب آن حقایق را می کرد. به همین دلیل گفته شده: « ما هرگز مقام ربوبي و مقام رسالت را مانند خطيب و بلندگو نميدانيم، بلكه معتقديم: «خدا پيامده» و پيامبر «پيام آور» است. اما اين پيام آوري با بلندگو بودن فرسنگ ها فاصله دارد كه هرگز نميتوان بين آن دو مشابهتي انديشيد و آن اين كه: اين پيام آور بايد از نظر كمالت روحي و معنوي به مراتبي برسد تا گوش او علوه بر حس مادي، گوش برزخي پيدا كند، تا صداي فرشته را بشنود. چشم او چشم برزخي گردد تا صورت فرشته را ببيند و از نظر قدرت روحي به جايي برسد كه در عين اين كه در عالم ماده است، عالم غيب را شهود كند، اما نلرزد و نترسد و خود را نبازد و وحي الهي را دريافت كند، و سر سوزن در آن تصرف نكند و به پيروانش برساند، آيا موقعيت چنين فردي، موقعيت بلندگو است؟ [13]
بنابراین آنچه محل نزاع است، اینکه؛ وحی از فرهنگ زمانه تأثر پیداکند، که ما آن را نفی می کنیم. به همین دلیل تفاوت اصولی میان آنچه در قرآن و حدیث نبوی آمده وجود دارد وبرخی از علمای معاصر به صراحت از تقسیم احکام به فرائض (احکامقرآن) و سنن (احکام نبوی درسنت) سخن گفته اند. والبته ملازمه ای میان عدم تأثر از فرهنگ زمانه و بلندگو شدن نیست.وحی بر پیامبر حقیقتی گسترده و لیه به لیه از حقایق عالم بال داردکه توسط نيرويي غیبی خارق العاده برقلب اوالقا شده است و از طرفی دریافت حقایق عالم آینه وار ازآن چه هست که هست، به او نشان داده شود.)رßب± اßرنی الشیاء کما هی ) آن حقيقت و معناي عقلي را آن واسطه فیض با كشف معنوي برمرتبه عقل پيامبراكرم(ص ) فرو مييفر ستد و هويدا مي يكند . ، همان نیرو آن را با كشف صوري تنزل و صورت داده و در عالم خيال و مثال و حس او هم فرو مييفرستد; و چنان نيست كه آن نيرو كه تا مرا تب زيرين هستي هم حضور دارد، تا فضاي عقل پيا مبر(ص ) او را همراهي كرده و ازآن پس او را و مضمون وحي بي صورت را رها كرده باشد، تا به خاطر اينكه درك مضمون آن معناي بلند عقلي كه در خور فهم مردم نيست؛ براي آنان قابل فهم گردد، احتياج به صورت بخشي آن توسط پيامبر(ص ) باشد.
مگر آن مبدأ غيبي كه وحي ميكند و معنا و مضمون را با كشف معنوي براي پيا مبراكرم (ص ) هويدا مي يكند، عاجزازاين است كه آن معنا را به صورت درست و کامل تنزل داده و با كشف صوري آن را درظرف خيال پيامبر(ص) هم فرو آورد که هم مخاطبان عصر او بفهمند و هم برای عصر های بعدی درست و مطابق باشد. و آن را در آنجا به گونه اي ممثل كند كه با همان الفاظ در خور فهم همگان گردد؟ برای فهم این معنا من از مثال رایانه استفاده می کنم که موجودی مادی است که طراح آن با سیستمی بر مبنای عدد صفر ویک و توسط برنامه سیستم عامل (مثلا امروز ویندوز) و در فرایندی پیچیده و گسترده، مجموعه ای اطلاعات را با برنامه ای دیگر )مثل ورد) به حروف مناسب با آن زبان و خط (عربی، لاتین، کریل و...) تبدیل می کند.البته کامپیوتر بدون برنامه و خط معین و دلبخواهی عمل نمی کند. (سازنده)حروف را معین می کند، اما فرایند طبیعی آن از صفر ویک ها(باواسطه نرم افزارها) تبدیل به حروف می شودکه گاه فارسی و گاه عربی وگاه لتین است. همه با اراده و توسط انگشتان دست و تدبیر خالق است. واسطه و علل طبیعی وجود دارد، اما تدبیر حروف هم منتسب به او است. البته این مثال تشبیه معقول به محسوس است، نه مثلیت. گفتیم برای فهم فرایند وحی ونه خود وحی از آثار و لوازم استفاده می شود و داستان دیگری دارد.
اینکه ایشان گفته اند : « صدر المتألهین درباره وحی گفته است: مبادا گمان کنیپیامبر که کلام خدا را از جبرئیل می شنود، همانطور بود که تو کلام پیامبر را میشنوی. یا گمان کنی که پیامبر مقلد جبرئیل بود، همانطور که امت مقلد پیامبر اند. هیهات این کجا و آن کجا؟ اینها دو نوع متباین اند، و تقلید هیچگاه علم اصیل و سماع حقیقی نیست ».
بدون تردید شنیدن کلم خدا با شنیدن کلم انسان متفاوت است. اما آیا این جمله ملاصدرا در جهت تثبیت این نظریه نخواهد بود که وحی نبوی با وحی زنبوری و مانندش ، از زمین تا آسمان فاصله دارد؟ بی گمان دریافتی که مردم عصر پیامبر از این وحی داشتند، تنها گوشه و لیه ای از فهم آن حقیقت بوده است که مرحله به مرحله و پله به پله، و درجه به درجه به اندازه تجربه و علمی که پیدا می کرده اند، در طی اعصار شناخته شده است و به تعبیر راغب اصفهانی :كل مßن كان حßظه¶ فى العلوم اوفر، كان نصيبه م´ن علم القرآن اكثر [14]
هر كسى بهره او در علوم فراوانتر باشد، بهرهاو از علم قرآن بيش تر است.براساس همين قاعده مرحوم امام خمينى در اهميت تهذيب نفس و تأثير آن در فهم قرآن گفته است:
كل مßن كان تنزهه و تßقدسه اكثر، كانتجلى القرآن له اكثر و حظه من الحقائقاوفر[15]
هر كسى پاكى و بى آليش او بيشتر باشد، تجلى قرآن بر او بيشتر و بهره او از حقايق قرآن فراوان تر است. این نقد شما برای تفسیر سنتی از وحی خوب است، اما برای نقض کلام الهی و قدسی نبودن همه کلمات قرآن و نتایج بعدی که گرفته اید، بی فایده است.
گفته اند : « همه سخن در این فرشته وحی است و نوع ارتباطی که با رسول خدا داشت. از حشویه وحنابله که بگذریم، هیچ یک از فیلسوفان اسلامی، از فارابی گرفته تا بوعلی وخواجه نصیر و صدرالدین شیرازی، ورود وحی بر پیامبر را بدون وساطات قوه خیال، ممکن ندانسته اند و اگر جبرئیلی بوده، او هم در قوه خیال نزد پیامبر مصور و حاضر می شده، یعنی باز هم خلقیت قوه خیال بود که در را به روی جبرئیل می گشود و به او صورت و صفت می بخشید و اگر کاری می کرد جز این نبود که پیامبر را"اعداد" کند تا خود به "علم اصیل" برسد، نه اینکه پیامبر چون شاگردی از او بشنود و بمردم باز پس دهد .»
خلقیت قوه خیال و آماده کردن ذهن وضمیر نبوی به این معنا نیست که وحی نبوی هویت خیالی مشوب به ماده پیدا می کند. بلکه خیال نقش ظرف دریافت بیرونی دارد، و صبغه پذیر می شود. این صبغه هم زبان و سطح لایه زبانی قوم ا ست، نه تأ ثر ومحدودیت. به همین دلیل قرآن می گوید:
وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللّهُ مَن يَشَاء وَيَهْدِي مَن يَشَاء وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ 4 ابراهيم
)به تعبیر دیگر پیامبرمحوريت و نقش قابلي و پذيرنده است، نه فاعلی و تصرف.(
آیت ا منتظری (حفظه ا)در تحلیل این نکته نوشته اند :«نظر به اطلق حق تعالي ونامتناهي بودن هستي او و تقييد و متناهي بودن نفس´ شخص´ مكاشف، محوريت ونقش اساسي كه هر مكاشف و مشاهد و صاحب وحي و الهام در پذيرش و دريافت حقيقت دارد، تنها محوريت و نقش قابلي و پذيرنده است، نه نقش فاعلي و تاءثيرگذار، يا هر دو نقش در يكرتبه، تا اينكه لزم آيد اگر مثل پيامبر(صلی ا علیه وآله ) را "كامل بشر" دانستيم، كتاب الهي او را هم بشري بدانيم و او در صورت گري معنا و رنگ آميزي آن مؤثر بوده باشد، يا حالت نفساني او همانند خوشحالي يا بدحالي ، معنا را متناسب با خود دگرگون كند; بلكه برع كس ، آن معنا و صورت دريافتي در عالم عقل و خيالش خص مكا شف و صاحب و حي و الهام ا ست كه او را متنا سب با معنا و صورت ، مس روريا غمگ ين مي نما يد. و اساسا حالت نفس اني كه مشغله نفس هستند، مانند شادماني از چيزي يا غمگين بودن از آن كه - از صفات ذات الضافه و طرفيني هستند و حتما بايد چيزي مورد توجه باشد كه نفس از آن شادمان يا غمناك باشد و علوه بر آن خودشان مشغله نفسي مي باشند - با آن فنائي كه در حال كشف به خصوص كشف تام و اتم نبوي بايد وجودداشته باشد، چندان سازگاري ندارد تا در نتيجه آن حالت بتواند در رنگ دادن به حقيقت دريافت شده ، نقش ايفا نمايد; هرچند ممكن است موضوع آن حقيقت كشف شده ، خصوص قضيه و چيزي باشد كه قبل از حالت كشف و وحي ، ذهن و نفس را به خود مشغول داشته يا نسبت به آن سرور يا اندوه وجود داشته است ».[16]
ازاین رو میان تحلیل و برداشت این عارفان و سخن جناب آقای دکتر سروش تفاوت جدی است. آنان در تحلیل وحی نمی گویند در برخی از این دریافتها ممکن است خطا راه یابد و یا متأثر از فرهنگ زمانه باشد، میان بعضی با بعضی در حقیقت یافتن و گفتن و درک کردن تفاوت باشد؛ بلکه می گویند :« در مطالب مزبور هم هيچ فرقي بين مسائل صرفا ديني مانند: صفات خداوند، حيات پس از مرگ و آنچه درباره مسائل اين جهان و جامعه انساني است وجود ندارد; زيرا دركشف و وحي ، نوعي گذراز افق عالم ماده و سيطره بر آن و از بال پايين را با علم حضوري و بي حجابي ديدن و اشراف بر زمان و مكان داشتن است، و در علم و ديدن حضوري ، احتمال اشتباه و خطا نيست ».[17]
گفته اند : « پیامبر اسلم در دو حصار ناگزیر پیامبری می کرد: یکی حصار صور، که برمکشوفهای بی صورت او حصر و حد می نهادند و ل مکان را تخته بند مکان می کردند و دیگری حصار عرف که عدالت و سیاست او را صورت و صفت محلی و عصری میدادند و بدانها جامه تنگ قوانین قبیلگی می پوشاندند ».
پرسش ما این است که این حصار در کجاست، در بهره گیری از زبان و فرهنگ استکه می خواهد آنچه بگوید، باید قابل فهم و اتعاظ باشد. در این صورت محل نزاع نیست.هر وحیي ناچار است مقصود خود را در قالب كلماتي وسطح زبانی بريزد كه در ميان آن مردم رواج دارد. اگر بناست واژهها وسيله انتقال معاني باشد، هيچ پیامبري نميتوا ند بدون الفاظ متداول مردم عصرخود، مفاهيم و معاني را به ديگران منتقل كند. تنها فرقي كه ميتواند ميان سخن گفتن و به كار بردن قالب ها در انتقال معاني وجود داشته باشد، درجه سخن و بلندي و كوتاهي معاني ومناسبت آن با مخاطب و اهداف سخن و قلمرو زمانی آن است؛ نه ماهيت و جوهره الفاظ. براي القاي پيام به مخاطبان، چاره اي نيست جز آن که معاني بلند در قالب الفاظي انسانی و متفاهم ريخته شود كه بشر با آنها مأنوس است و ذهن انسان ها با آن مفاهيم رابطه برقرارميكند. به همين دليل، قرآن گاهي عين كلمات مخاطبان خود را نقل ميكند، آن را تأكيد يا تصحيح ميكند و يا با سكوت از كنار آن رد ميشود و يا آن را كلأ رد ميكند. در این راستا از واقعيت هاي انكارناپذير قرآن، اسباب نزول است. زیرا جاودانگي قرآن به اين مفهوم نيست كه پيام هاي وحي هيچگونه رابطه اي با واقعيت هاي عصر خود ندارد و اين كتاب آسماني مجرد از ذهن و انديشه جامعه مورد خطاب، مسايلی را بيان كرده است. قرآن كريم در ميان ۱۱۴سوره و ۶۲۳۶آيه اي كه دارد، مسايل گوناگوني را بيان كرده و تنها بخشي از آنها، ناظر به آن دوران و پرسش هايي بوده كه مردم عصر پيامبر با آن سروكار داشته اند.
بنابراين، درست است كه دراين موارد نمود و رنگ خصوصيت زماني و فرهنگي عصر بعثت را دارد، اما اولأ محدود کننده نیست و ثانیا، بخش مهم تر و كلي آيات قرآن را مسايلي تشكيل ميدهد كه شمول و عمومیت دارد و در زمينه بيان مطالب اعتقادي، احكام عملي، انديشه و روش، سير و سلوك و اخلاق فردي و اجتماعي است.
اما آنچه ایشان از واقعیت وحی در قالب حصار عرف سخن یاد کرده اند که عدالت و سیاست او صورت و صفت محلی و عصری پیدا کرده و بدانها جامه تنگ قوانین قبیلگی پوشانده است، صرف نظر از نقدی که به این سخن در باره مصادیق آن درقرآن (نهحدیث) وجود دارد، و برخی را به حساب خطاهای تفسیری باید گذاشت، [18]
برفرض صحت تفسیرهمه این موارد، درآن صورت همان گونه که شمول معنایی [19] می تواند وسیله تفسیر عصری قاعده مند شود، کشف ملاک و گوهر حکم، یکی از راه های برون رفت از محدوده تاریخی و جغرافیایی می باشد که تفصیل موارد و توضیح آن را در جایی دیگر گفته ام [20]
گفته اند : « همینکه خدا (یا پیامبر) به زبان عربی سخن می گوید و عرف اعراب را امضا می کند، پیشاپیش محدودیت های بسیاری را پذیرفته است.در جایی دیگر باز می گویند:گزاره ها گرچه از پیامبر است، اما تصورات و مفاهیم از زبان است، و این تصورات و مفاهیم مهر محدودیت های خود را بر تصدیقات او می نهند.همینطور استعرف و آداب زمانه پیامبر، که به هیچ رو بهترین آداب موجود و متصورو ممکن نبودند، اما اکثرشان از طرف شارع مهر تصویب پذیرفتند و صفت احکام ا گرفتند.وحی پیامبر بزبان عربی است و زبان عربی آینه و برآیند فرهنگ و تجربه جمعی قوم عرباست
این گونه نبوده که همه آن چیزی که در عصر پیامبر اتفاق می افتاده و آن حضرتدر قالب راه حل اجتماعی و عدالت خواهانه ارائه می داده اند، در قرآن آمده باشد.برخی از آنها در قالب حدیث بیان شده و در قرآن نیامده است. بدون شک این آمدن ونیامدن در قرآن، بی جهت نیست. و با اطمینان می توان گفت این گزینش گری در وحی قرآنی معنا داراست. قرآن مجيد، مقاصد و اهداف ويژه ای از این انتخاب دارد، از این روگاه ذکر حوادث مزبور را برای بيان آن مقا صد، چندان منا سب نديده است و رويدادهايی را برگزيده که تناسب بيشتری برای پيام های جاویدان قرآنی داشته اند. درباره احکام چنین ا ست. مثلأ درباره زنا و سرقت حکم آن را بیان کرده، ولی درباره سنگسارو ارتداد، چیزی نگفته است. دربحث دیه مسائلی را بیان کرده، ولی درباره خصوصیات دیه زن و مرد توضیح نداده و در سنت و دراحکام حکومتی پیامبربیان شده است. گاهی با تعلیل ذکرکرده است. این تعلیل ها معنا داروجهت دهنده و برای فقیه بصیر و آگاه به خصوصیت زبان، گره گشا است [21]
به عبارت ديگر: قرآن مجيد راه حل های عملی را که در حوزه مسائل اجتما عی و توصیف رويدادهای زمان ارائه داده و اغلب، شکلی کلی به حوادث میدهد، که می توان آنها را در قرآن گزینش و "تجريد" کرد . و جالب آنکه گاه ازمیان آن همه اتفاقات متناسب با عصر، آنهایی را انتخاب کرده که حقیقت آنها در مفهومی کلی برای امروز همباز پیام دهنده است. مانند پسر خواندگی و ظهار در سوره مجادله تا پيام های انسانی وعدالت خواهانه و معنوی خود را در خلال آنها در قالب جمله ای کوتاه
الَّذِينَ يُظَاهِرُونَ مِنكُم مِّن نِّسَائِهِم مَّا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِي َلَدْنَهُمْ واِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنكَرًا مِّنَ الْقَوْلِ وَزُورًا وَإِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ 2 مجادله
فَمَن لَّمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ مِن قَبْلِ أَن يَتَمَاسَّا فَمَن لَّمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعَامُ سِتِّينَ مِسْكِينًا ذَلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ 4 مجادله
مطرح سازد. در باره ذکر حوادث و وقایع تاریخی شگفت انگیزتر است. از اينرو مثلآ در آيات قرآن از مؤمنان و کافران و منافقان و يهوديان و نصرانيان و ديگران بسيار سخن رفته است، بدون آنکه نامی از آنان آورده شود و تنها به ذکر صفات ايشان بسنده نموده، تا در هر زمان و مکان با امثال و اشیاء آنان قابل تطبيق باشد . وشاید همین معنا از روایت امام رضا باشد: انه لم یجعله لزمان دون زمان، ...فهوفی کل زمان جدید [22]
گفته اند: « راه دراز نباید رفت. دو مفهوم "نزول" و "بشریت" را باید عمیقا در فهم معنای وحی منظور کرد و همه چیز آن را سراپا "بشری" دانست. این، عین تعلیم و ارشاد قرآن است
اگر قرار بود که وحی نبوی همه چیز آن سرا پا بشری باشد، که دیگر به بشری بودن وحی، این همه قیود برمجموع کلمه های نزول و وحی اضافه نمی شد، این قیود نشان می دهد که نه نزولش از سنخ نزول باران و لباس و آهن و آب است، و نه وحیش از سنخ وحی طبیعی و غریزی و مادی است.این قیودی که پیش از این به آن اشاره شد، نشان می دهد که وحی بشری از سنخ دانستنی های کسبی طبیعی و مادی و با فرایندی شناخته شده آن جورکه ایشان سراپا بشری می داند، نیست. اگر چنین است باید برای همه دست یافتنی باشد. باید به طور مساوی در دسترس بقیه قرار گیرد. روند انجام آن شناخته شده باشد، که هیچکدام آن نیست.
گفته اند : « بلی پیامبر بشری فوق العاده بود. بزبان دینی او "ولی" خدا بود، لیکن ولی بودن، نافی بشر بودن نیست. ظرف بشریت آن قدر فراخ است که ولیت و نبوت را هم در خود جای می دهد. شهد کلام او گواهی می دهد که او نحل عالم قدس بود (نه طوطی سدرة المنتهی ). اختیارات او هم فراخ بود. هر چه می اندیشید و می گفت، صحه خدا بر آن بود .»
بشریت هم از پایین نیازها راکسب می کند هم از بال دریافت می کند. مهم این است که وحی نبوی را از چه سنخی بدانیم. درست است که ظرف بشریت فراخ است.
اما ولی خدا بودن، ماهیت ارتباط و مکانیسم پیوند را تغییر می دهد. نافی بشر نمی شود ،اما سنخ محصول را هم معین می کند. عرض و طولی می سازد که قدسی و خطاناپذیر والقای کلام با همین الفاظ را هم فراهم می سازد. چنانکه صحه خدا بودن با خطا بودن نمی سازد.
گفته اند : « اینگونه نگریستن به اسلام و احکام و قرآن، فهم "پدیده قرآن" را سهولت می بخشد و زحمت تکلفات و تأویلت نالازم و ناسالم را سبک می کند و قرآن را همچون متنی بشری - تاریخی در برابر ما می گشاید و پست و بلند جغرافیای آسمانی آنرا به تبع پست و بلند جغرافیای زمینی تبیین می کند ».
قلمرو این سخن بخوبی روشن نیست. مهم این است که بدانیم اين تأكيد بر متن بشری و تاريخی ، چه تأثيرى در فهم شريعت و استنباط حكم بر جاى مى گذارد. اگر گفته می شود زبان و مفاهيم دينى متضمن ارتباط با جامعه است، يعنى اين مفاهيم، اجتماعى و تاریخمند هستند و از آثار و عوارض بشرى برخوردار هستند و بايد قراردادها و وضعمعانى آن شرايط را شنا خت و به شكلگيرى و مفهوم دهى خاص آنها در ظرف زمانى معين توجه كرد.مثلآ احكام در ظرف و زبان خاص و دلالت معينى بيان شده و شرايط مكه با مدينه متفاوت بوده، يا احكامى آمده كه آشنايى با اسباب نزول آنها، تأثير بسيار كارسازى در فهم حدود آن دارد، به نوبه خود بايد لوازم اين همه واقعيت هاى تشر يع احكام را در نظر بگيريم. در این صورت قابل قبول خواهد بود که برای ما فضای دیگری ایجادکند. اما اگر معناى تاريخمندى بدين معنا است كه اين نصوص در حوزه مسائل و احکام اجتماعی قابل قبول نیست و از برقرارى ارتباط هدفمند و پیام دهنده در قالب الفاظ ناتوان است و جایگاهي هرچند با دلالت تجريدى [23] براىعصرهاى ديگر ندارد، ا ین ادعا با اصل عموميت قرآن سازگاری ندارد.در قرآن رسالت هاى عام و پيام هاى كلى و جاودان اجتماعی و این دنیایی براى همه عصرها و نسل ها دارد. قرآن از چنين ويژگى عمومیت ساز برخوردار است. وقتى مى گويد :

إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاء ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ 90 نحل
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالأَقْرَبِينَ إِن يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقَيرًا فَاللّهُ أَوْلَى بِهِمَا فَلاَ تَتَّبِعُواْ الْهَوَى أَن تَعْدِلُواْ وَإِن تَلْوُواْ أَوْ تُعْرِضُواْ فَإِنَّ اللّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا 135 نسا
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ 10 حجرات
لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ 256 بقره
مَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاء مِنكُمْ وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ 7 حشر
و صدها آيه ديگر، كه ناظر به دستورات كلى است و به قصد هدايت و خوشبختى انسان در هر عصرى رهنمود مىدهد; همان رسالتهاى عام و پيام هاى كلى را در نظر دارد.
بنابرا ین ا گر گفته ميشود قرآن تاریخمند است، یعنی باید .........مابقیش حروف چینی خرابی داشت
____________

1- اين کلمات مشترک لفظی است. درتعریف مشترک لفظی گفته اند:مشترك لفظي دللت لفظ واحد بر معاني گوناگون ميكند به دلالت مساوي و بدون ارتباط ميان آنهاو در تعریف مشترک معنوی گفته اند:« الاشتراك المعنوي و هوكون اللفظ موضوعا لمعني واحد و هذا المعني الواحد ينطوي علي معان متعدده »(بهادلي، محمدكاظم، مفتاح الوصول إلي علم الصول، ج 5 ص 252بنابراين، مشترك معنوي، به كلماتي گفته ميشود كه داراي معاني گوناگون و ميان اين معاني رابطهاي برقرار و از معناي مركزي تبعيت ميكند. بنابراین در مشترك لفظي بين معاني متعدد براي لفظ واحد، گاهي پيوند هست و گاهي هم نيست، ولي در مشترك معنوي، ميان معاني متعدده پيوند حتمي است.(النجدی، محمدنورالدين،الشتراك اللفظي في القرآن الكريم،ص148
2- تعبيرهايى چون مبين و نور(مائده/15 . يوسف/1 . باطل نبودن (فصلت/42و هزل نبودن( طارق/ 13) گوياى اين نكته است .
3- اين تعبير در آيات متعددى درباره قرآن آمده است; ر.ك: سوره بقره/2، يونس/37، سجده/.2
4- خمینی روح ا(امام) شرح دعای سحر ، ص56-57.
5- الميزان، ج2/262-267.
6- طباطبایی، محمدحسین، بررسی های اسلمی، ص246-249
7- درقرن هفتم تفسیری به نگارش درآمده به نام بلبل القلقل در چهار مجلد از ابوالمکارم قوام الدین حسنی، که بهدلیل گستردگی این قل ها تفسیر مستقلی طلبیده است
8- به عنوان نمونه اگر خداوند می فرماید : اللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا
) که فخر رازی پس از شش قرن بحث نجومی به مناسبت این آیه داردکه مراد از بدون ستون بودن چیست؟ اگر آسمانها بدونستون نگه داری می شود، به چه معنایی است، حتما ازخودشان نیست.(مفاتیح الغیب، ج18/231-232) برای مردمان آن عصر افتادن آسمان بر زمین چه بوده ومفهومی داشته است و امروز مردم افتادن آسمان را چه چیز می دانند. ممکن است فهم آنان این باشد که خدا آسمان را با همه ماه و ستاره ها را به شکل متافیزیکی نگه داشته است. این فهم ساده و ابتدایی بوده است. (نیشابوری، ج۵، ص۹۹) و فهم دیگر از نگه داشتن آسمان، وجود نیروی جاذبه برای مهارکردن سیارات است، فهمی که تفصیلی از طرح ساده غیرعمد می باشد، قرآن به صورت اجمالی و ساده و مناسب با دریافت های علمی عصر نزول بیان کرده و امروز مفسر علمی آن را بگونه ای دیگر توضیح و تفصیل می دهد .

9- قرآن در سوره بقره برای موسی ازکتاب یاد می کند، ولی در باره عیسی داشتن بینات که نشان می دهد کهشخصیت عیسی به جای وحی ملفوظ دلیل بر نبوت بوده ومحوریت داشته است. وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَقَفَّيْنَا مِن وَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَفَكُلَّمَا جَاءكُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَفَرِيقاً تَقْتُلُونَ 87 بقره
10- ابن عطيه،المحرر الوجيز، ج1، ص36
11- ر.ک معرفت التمهيد، ج۴، ص۱۳۹-۱۳۸به نقل از الطراز ،ج۳، ص۳۹۲-۳۹۱.سيد مرتضي در کتاب الموضح به مناسبت نقد اعجاز نظم و فصاحت قرآن مي نويسد: انما يسوغ ادعاء خرق العاده لغير الصرف لمن جعل فصاحة القرآن متفاوتة لسائر کلم العرب، حتي ان احدا منهم ليتمکن من مساواتها او مقاربتها من حيث لميخßص¦وا بالعلوم التي تحتاج المعارضة اليها، اوقال في النظم مثل ذلک و هذا قد مضي.(المواضح/۵۰)که در اينجا ياد آور ميشود که عرب علومي که بتوانند معارضه با قرآن بکنند برخوردار نبودند
12- اگر اين نظريه به معناي عدم توانايي انسان به ويژگيهاي قرآن تفسير نشود و به معناي توانايي و دست بسته شدن گرفته شود، آثاري بر آن مترتب ميگردد.1. در ذات قرآن بر جستگي دال بر پيامبري پيامبر نيست ودر اين کتاب امتياز از ساير کتابها نيست نميتوان نسبت به خود قرآن از آن جهت که سخناني ويژه دارد سخنگفت، چون معجزه قرآن در عدم قدرت ديگران در آوردن به خاطر صرفه است.2. لازمة نظريه صرفه جبر وسلب اختيار انسان است به او دستور داده مي شود که اگر مي تواند مبارزه کند و مانندش را بياورد، اما دست او را هم مي بندد و او را از اين کار باز مي دارد.3. لازمة صرفه، تعجيز انسان و استفاده از قوه قاهره برايمرعوب کردن حريف درباره قرآن است و چنين عملي هرچند متناسب با معجزات پيامبران پيشين است که ازراه تعجيز، عصا اژدها ميشود، اما ديگر نميتوان قرآن را ممتاز از ديگر معجزات دانست و اين هم يکي از آندست معجزات پيامبران است و در رديف آنان قرار ميگيرد و نه در سير تکاملي انسان و ارسال رسل و انتخابدليل و سند بر نبوت.
13- سبحانی، جعفر، پاسخ دوم ، وحی نبوی، مجمع مدرسین و محققین ، ص
14- مقدمة جامع التفاسير، ص76
15- شرح دعاى سحر، ص59و همچنين تفسير قرآن مجيد بر گرفته از آثار امام خمينى، ج 1، ص197
16- آیت ا منتظری، پاسخ به پرسشهایی پیرامون نظریه قرآن و وحی، جزوه استفتائات، ص.9
17- . همان.26
18- نمونه این خطاهای تفسیری فراوان است مانند تفسیر آیه 34از سوره نساء و آیه 29از سوره توبه در کلمه صاغر ودهها مورد دیگر که مفسیرین معاصر به آن اشاره کرده و اینجانب به نمونه ای از آنها در کتاب قرآن و تفسر عصری به آن پرداخته ام.
19- ر®ض´ إ´ل¨ ب´إ´ذ®ن´ه´ إ´ن¨ الل¨هß ب´الن¨اسßن® تßقßعß عßلßى ال®ßبه عنوان نمو نه ا گر خداوند مى فرما يد : «ي¶م®س´ك¶ الس ¨ماءß) خداوند آسمان را نگاه مى دارد تا مبادا بر زمين فرو افتد. افتادن آسمان بر زمين در مفهوممردم عصر نزول چه بوده است و امروز مردم افتادن آسمان را چه چيز مى دانند؟ ممكن است فهم آنان اين باشد كه خدا آسمان را با همه ماه و ستارهها نگه داشته است. اين فهم ساده و ابتدايى است.(17) و فهمديگر از نگه داشتن آسمان، وجود نيروى جاذبه براى مهار كردن سيارات است، فهمى كه تفصيلى از طرح ساده امساك مى با شد و به صورت اجمالى و ساده و مناسب با دريافتهاى علمى عصر نزول بيان شده و امروز مفسر علمى آن را بهگونه اى ديگر توضيح و تفصيل مى دهد.در اينجا واژه امساك در نظر مفسران علمى چنان ظرفيت معنايى را دارد كه شامل نگهدارى جاذبه آميزهم بشود، هر چند كه اين توسعه در عصر نزول قرآن قابل فهم نبوده با شد.درباره شمول معنایی به مقاله شمول پذیری معنا در قرآن کریم از این نویسنده : فقیه ربانی،(مجموعه مقالت بزرگداشت آیه ا میرزا علی فلسفی، ص631-681. ارجاع می دهم
20- اینجانب در کتاب ملکات احکام و روش استکشاف آن، به راه ها ی که می توان تاریخمندی را به حسابصبغه گذاشت و نه خطا و تأثر ازفرهنگ زمانه و ملتزم به چیزهایی شد، اشاره کرده ام.
21- .ک: فقه پژوهی قرآنی ، در آمدی بر مبانی نظری آیا الحکام از این نویسنده، ص102.
22- . صدوق، عیون اخبارالرضا، ج2 ز87

ویرایش توسط mmj : ۱۳۸۷/۰۶/۲۷ در ساعت ۰۲:۲۵ بعد از ظهر
mmj آنلاین نیست. آلبوم شخصی پاسخ با نقل قول نقل قولي كه با انتخاب متن دلخواه از يك پست  و كليك بر اين دكمه ايجاد مي شود
تشكر